2
نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 19 توسط پدرام تیموری
|
http://i30.piczo.com/view/1/1/7/h/r/s/i/j/j/u/s/1/img/i114997644_88937_2.gif?redirsrc=img
2
نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 17 توسط پدرام تیموری
|
وقتي تو را مي بينم
نميدانم چرا زبانم بند مي آيد
وقتي چشمانت را مي بينم
گل ها در دستم مي خشكد
وقتي تو را مي بينم
انگار زندگي پايان مي يابد
وقتي به چشمانت مي نگرم دنيا از آن من مي شود
سكوت نكن اي دل حرفت را بزن
زود باش دل من حرفت را بزن
عشق و درد مرا به عشقم بگو
زود باش اي دل بگو كه چگونه او رادوست دارم
زود باش بگو كه هميشه او را در روياهايم مي بينم
زود باش از شبهاي بيداري ام بگو؛ زود باش
وقتي تو را مي بينم
انگار وجودم آتش مي گيرد
وقتي چشمانت را مي بينم
قلبم آتش مي گيرد
وقتي تو را مي بينم
تمامي خاطرات جان مي گيرند
وقتي تو را مي بينم
زمان متوقف مي شود
سكوت نكن اي دل حرفت را بزن
زود باش اي قلب من بگو
عشق و درد مرا به عشقم بگو
زود باش اي دل بگو كه چگونه او رادوست دارم
زود باش بگو كه هميشه او را در روياهايم مي بينم
زود باش از شبهاي بيداري ام بگو؛ زود باش
2
نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 20 توسط پدرام تیموری
|
اسمم را قلم بزن
رهاکن که در چنگ توفان بميرم
به اين حال وروز پريشان بميرم
نه می خواستی با تو آزاد باشم
نه دل داشتی کنج زندان بميرم
گلِ چيده ام....قسمتم بود بی تو
که در بستر خشک گلدان بميرم
اگرايستادم نه از ترس مرگ است
دلم خواست مثل درختان بميرم
نه...بگذار دست تو باشد تمامش
بســوزان بســوزم،بمـيران بمـيرم
شب سوز زمستان؛سرمای اسفند
ولـم کـرده ای زيـربـاران بمـيرم؟
تو وقتی نباشی چه بهتر که يک روز
بيفتم کنار خيابان.................
2
نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 21 توسط پدرام تیموری
|
بيچاره از اين فاصله خرسند نبود
چون فرصت تقديم دو لبخند نبود
روزی که قرار شد به ديدار رود
دل روی پاهای خودش بند نبود
در زندگی ام هميشه بد آوردم
بازنده شدم هرچه عدد آوردم
اين شانس بزرگ دوستی را با تو
انگار دقيقه ی نود آوردم
مصداق غزلهای پريشان منی
شايد تو همان نيمه ی پنهان منی
حل می کنمت درون قهوه ام می نوشم
اما تو هميشه ته فنجان منی
2
نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 20 توسط پدرام تیموری
|
- آن وقتها كه ماه، بلوری ظريف بود
پايم هزار كوچهی شب را حريف بود
بانوي قد بلند ِ بهاری كه ميرسيد
يك صندلي ِ نقره برايش رديف بود
-
- با هر تكان ِ پيرهن سنگ دوزیاش
عطر بنفشه رنگ ِ شب عيد ميوزيد
آوازهای خيس ِ سرانگشتهای او
هي قطره قطره بر سر هر كوچه ميچكيد
-
- باراني از ستاره و صبح و سلام را
در جيبهای خستهی اين عابران خيس...
از بركههای روشن چشمان آبیاش
میريخت بر زمين، كمی از آسمان ِ خيس
-
- بر قلههای برف ِ تنش، آفتاب ِ داغ
روي حرير پيرهنش گل دميدهبود
شور تلاطمی كه در امواج ميگرفت
از چين گيسوان ِ طلايش رسيدهبود
-
- ما بچههای كوچهی دريانديده هم
از مرزهای سنگی شب ميگريختيم
از صخرههای سبز خزر تا خليج سرخ
در مشتهای كوچكمان عشق ريختيم
...
دنيا بزرگتر شد و ما هی بزرگتر...
چندين بهار آمد، چندين بهار رفت
آن شوق كودكانهی ارديبهشت ماه
از خندههای زخمی ما، با بهار رفت
-
- ما لحظههای سيب و سه تار و ستاره را
در هفتسين خاطرهها جا گذاشتيم
در غرفههای ظلمت شب منزوی شديم
خود را ميان فاجعه تنها گذاشتيم
-
- اكنون بخواب! همنفس كودكی بخواب!
ما سالهاست يكسره بر باد رفتهايم
ما بچههای كوچهی ديروز نيستيم
نوروزهای كوچك ِ از ياد رفتهايم...
2
نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 23 توسط پدرام تیموری
|
رفتم
رفتم بر آن نگار همچون مه نو
گفتم که دلم مانده به پیش تو گرو
صد دل ز خم طره ی هر موش بریخت
گفتا که دلت بجوی و بردارو برو
2
نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 0 توسط پدرام تیموری
|
اگر میدانستی
تو اگر مي دانستي ... كه چه زخمي دارد.... خنجر از دست رفيقان خوردن.... از من خسته نمي پرسيدي .... كه چرا تنهايي

2
نوشته شده در شنبه 21 مرداد1385ساعت 18 توسط پدرام تیموری
|